|
و خدایـی هـسـت کـه داشـتـنـش مـرحـمـی اسـت بـر تـمـام نـداشـتـه هـایـم
|
و خو ش به حال خفتگان خفته
ديگر هيچ چيز خوابشان را بر هم نمي زند
و همه چيز سياه است
رنگ سياه هم كه هيچ لكه و هيچ چيزي را نشان نمي دهد
نمي دانم شهري كه ن در آن زندگي مي كنم
جاييي است كه بدنيا آمدم
و يا در آن مرده ام
عشق هم در اين شهر سياه فقط شده ((ش ه و ت ))
اينجا ايستگاه آخر دنياست
اينجا جايي است كه فقط و فقط بايد چشمانم را بر روي همه چيز ببندم
چون باز بودنش كار دستم مي دهد
اعتقاد و آيين و مذهب و ... كشك شده
نمي دانم تا ساعت چند در اين ايستگاه مهمانم؟
من طاقتم خيلي زياد
اونقدر كه بعضي اوقات خودم هم از خودم متنفر مي شم
ولي قشنگه
قشنگه كه بزاري يه چيز براي تمام اتفاقاتي كه دورو برت ميافته قضاوت كنه
اون هم گذر زمان
زمان گرچه زبان نفهم و گاهي عجول و گاهي پر از حوصله است ولي بهترين قاضي اين كره خاكي است
كه اگر نبود چه مي شد
چه كساني كه با قضاوت اين قاضي محكوم و مجازات نشدند
و چه كساني كه بخشايش نصيبشان نشد
مي دانم از تو خودت را مي خوري ولي بگذار اين عقربه ثانيه شمار كمي بگذرد
من به اين قاضي اعتماد مطلق دارم
كه هيچ حقي را پايمال نخواهد كرد
تازه به ندیدنت عادت کرده بودم
که آمدی
چشمان میشی تو دوباره نتوانست مرا تکان بدهد
آخ که یاد گذشته افتادن چقدر تلخ است
ولی نه به تلخی دوباره رام شدنم
یاد روزهایی که برای دیدن تو ثانیه ها را یک به یک می شمردم افتادم
چقدر نفهم بودم
چشم های بسته خودم رو که تصور می کنم برای خودم اشک میریزم
عشق - تنها واژه ای که بدرستی نشناختمش
سودا گر میان ما بود
دادگاه هم همین دنیا بود
همین جا
به هر حال تو امروز انجا و من اینجا
غریبه ! یادت باشد که من دیگر مثل سابق نیستم ....
از تو می نویسم چون تمام گذشته من متعلق به توست
به تو که نمی خواهم حتی لحظه ای کنارم باشی
به تو که بچه بازی را بیاد من می اندازی
ولی چه کنم که گه گاهی باید از تو بنویسم
شاید این هم خودش یعنی نوعی زندگی
تو آنجا
من اینجا
و فقط تنها چیزی که بین ماست چند خط نوشته
البته من که برای نوشتن این اراجیف دلیل دارم
نمی دانم که تو برای خواندنش دلیل داری یا ؟
به هر حال سر سفره هفت سین برایت دعا کردم
دعا کردم همیشه محکم باشی
یا مدبر الحول و الاحوال...
قبل از هر چیز عیدتون مبارک
سلام
دیدنت در اوج آرزوی من است
حتی اگر من در کنارت نباشم ....
یا من یعلم ما فی الضمیر الصّامتین...
فقط تو می دانی سایه ی سرد گناهی که کردم چگونه مرا هر لحظه می بلعد، نشخوارم می کند و باز می بلعد، به کریه ترین وجه، دفعم می کند، می رویاند، باز طعمه ام می کند، شکارش می شوم، نشخوارم می کند... می بلعد و باز....
فقط تو می دانی اندوه فشرده در قلبم را که به جای خون، غم به تار و پود هر ذره از وجودم روانه می کند؛
فقط تو می دانی با خودم چه می کنم... با خودم چه کردم و در آن لحظه ی بی تو بودنم، یک عمر، لحظه هایم را باختم... و باختم و باختم!
ای گناه! وقتی تن به پلیدی پرجاذبه ی تو سپردم، خدا هم ز زشتی تو و آن همه بی حیایی ات،چشمان خدایی اش را بسته بود؛ و من... چقدر تشنه ی تو و تماشای تو بودم!
ای گناه! همآغوشی با تو حظّی دارد که مانند ندارد!
ای گناه! هرچه پنهان تری، فریبنده تر و پر کشش تری!
ای گناه! چه مستی ها با تو داشتم که دریا دریا از تو می نوشیدم و سیراب نمی شدم!
ای گناه! چه بی صدا در من خیمه زدی و از شیرینی گوارایت بود که پوسیدم به جرم سوء مصرف!
ای گناه! به یاد تو بودم و همیشه در خیال!! در توهمی سکرآور چنان سر به بالین تو می گذاشتم که گویی یکی بودیم همه، تن!
ای گناه! چه لذتی از تو بردم نگو و نپرس!...
ای گناه! چشمم را بی سو کردی از بس که در آرزوی تو گریستم! دلم را موریانه وار جویدی از بس که در طلب داشتنت سوختم! عقلم را در سیطره ات چنان بنده کردم که هرکس مرا می دید به تهی عقل بودنم یقین می کرد و من.... همچنان خود را برتر می پنداشتم؛
ای گناه! بیدار بودم و خوابم کردی... در آسمان، آشیانه ای داشتم و مرا تا اسفل زمین، لانه دادی و خروارها خاک بر سرم چنان ریختی که جز صور اسرافیل، نباشد که برانگیزدم...
ای گناه! یک بودی و تاوانت هزارا هزار....
و با تو ای خدا!
آهسته نجوا می کنم تا آن نفس گنه پرستم، نشنود،
ای پاک کننده ی گناه!
ای خدا.....
به دمی دیگر مرا آدم کن
روزهای پر از شور و نشاط به انتها رسید
روزهای دلواپسی
روزهایی که تمام دغدغه ام این بود که یک قدم به زندگی نزدیک تر شوم
وحالا که به زندگی رسیدم
نمی دانم چرا هیچ احساسی نسبت به آن ندارم
نه اینکه کفر بگویم
نه هرگز
فقط حال درونیم را نوشتم
رسم دنیاست که عده ای را راضی و و عده ای را ناراضی و عده ای هم بی خیال می گذارد
و من دقیقا بی خیال بی خیالم
تازه من که کلی برای زندگی دلیل و برهان و اما و اگر داشتم
الآن دیگر هیچ احساسی ندارم
گاهی با خود می گویم برای چی بهش فکر کنم
نه دیگه فکر نمی کنم
می گذرونم
دوباره فقط یه مشت حرف
ی جور بازی با مردم
یه دوئل بین کاندیدهایی که ...
جالبه امروز از جلوی در خونه یکیشون که رد می شدم
پسرش از یه ماشین لکسوز چند صد میلیونی پیاده شد
حالا پولش از کجا آمده و ...
به من ربتی نداره
ایشا الله که برای خدمت به مردم لکسوز خریده
نمی دونم والا
یا من خیلی حساسم
یا
بازی یه جور دیگست
خیلی باحاله
این هم که فساد می کنند کاریشون ندارند
فقط رد صلاحیتشون می کنن
عجب بابا
چقدر این نمایندگی توی مجلس با ارزشه که همه دارن قید هم رو می زنن
منظور اینه که این به اون می پره
اون زیر آب این رو می زنه
راستی یه چیزی
اون دنیا - که دیگه همه و همه فقط باید به خالقشون جواب پس بدن می تونن جواب
مادر شهدایی رو بدن که یه عمر ازشون دم می زدند
والا گمون نکنم
در اعماق وجودم دردي هست كه
بعد از گذشت چند سال هنوز هم تسكين پيدا نكرده
امروز كه دست هايم را بكار انداخته ام
حوصله بازنويسي روزگار را ندارم
ولي چند خطي را مي نويسم
به قول شريعتي ؛
كسي را كه دوستش داري ،دوستت ندارد
كسي كه دوستت دارد ،دوستش نداري
و كسي كه تو دوستش داري و او تو را دوست داري هرگز به هم نخواهيد رسيد
و اين يعني زندگي
چرا
چرا
وچرا
بايد اينگونه باشد
امروز ديگر هيچ اثري از احساس در وجود من برق نمي زند
فقط و فقط به زندگي مي انديشم
به زندگي كه عشق در آن رنگش ، رنگي غير از سياه باشد
نمي دانم
نمي دانم كه براي اين به قول معروف زندگي چقدر زحمت كشيدم كه نتيجه اش الآن شده اين
ولي مي توانم به جرات بگويم كه تمام تلاشم را كردم تا عاشق بمانم
ولي وقتي عشق اصلا وجود ندارد
و عشق جايش با هوس عوض شده من ديگر حرفي ندارم
و لي عاشق مي مانم
عاشق كسي كه ارزش تمام تلاش هايم را داشته باشد
باز هم فيلم دلشكسته رو ديدم
و كاش.........
می دانی چرا ؟
شاید هوای بیرون طوفانی است...